خبرگزاری مهر، گروه استان ها- مهدی بخشی سورکی: در آن شب سنگین و پرالتهاب ۱۸ دی، بخشی از مناطق قم دیگر شبیه قم همیشگی نبود، هوا بوی دود میداد و خیابانها بوی خشم.
جمعیتی آشفته، بیچهره و بینام، در میدان توحید و چهارراههای اطرافش تا حوالی میدان نبوت جولان میدادند نه مقصدی روشن داشتند و نه مرزی برای خشونت.
هر چه به دستشان میرسید میشکستند و میسوزاندند، از تابلوهایی که نام شهدا بر آنها میدرخشید تا شیشههای بانکها و حتی مسجدی که شعلههای آتش در محرابش زبانه کشید، گویی حریم خانه خدا نیز دیگر در امان نبود.
پرچم سهرنگ اللهنشان ایران را از ستونهای خیابان پایین کشیدند و بر زمین انداختند، پرچمی که به خون هزاران شهید برافراشته مانده بود.
خودروهای مردم بیگناه و پارک شده در گوشه خیابانها قربانی عقدههای گشایی ها شدند و در آتش سوختند و روزها بعد از فروکش کردن آتش فتنه، تصاویر دوربینهای مدار بسته گوشهای از این جنایتها را نشان داد، دختری که در آتش زدن مسجد نقش داشت حالا با صدایی لرزان میگفت که اغفال شده بود و فضای بیدر و پیکر مجازی فرصت اندیشیدن از او گرفته بود، اما پشیمانی همیشه دیر میرسد آنقدر دیر که دیگر چیزی را به جای خود بازنمیگرداند.
در همان شب، در میان آن هرجومرج سیاه، جوانی ایستاده بود که هنوز بوی زندگی میداد، شهید محمد قاسمی هماپور، تازهدامادی که چند ماهی بیشتر از ازدواجش نگذشته بود و در یگان ویژه انتظامی استان قم خدمت میکرد.
او و همرزمانش برای حفظ امنیت مردم به میدان آمده بودند، بیآنکه بداند این مأموریت، آخرین صفحه دفتر زندگیاش خواهد بود.
آن شب، سومین مأموریت محمد بود، اینبار به سمت میدان نبوت حرکت کردند تا جمعیت آشوبگر را متفرق کنند.
ساعت حوالی ده شب بود و ازدحام جمعیت، فشار بیامان بدنها و سنگینی فریادهای آشوبگران از خدا بی خبر، صف نیروهای یگان ویژه را بههم ریخت، عدهای از نیروها میدان را دور زدند، اما محمد با دو نفر دیگر در دل ازدحام جا ماند.

موتور بر زمین افتاد و ثانیهای بعد، حلقه محاصره بسته شد و مشتها، لگدها و سپس برق سرد چاقوها. ضربه پشت ضربه بود که بر بدن محمد بوسه می دادند.
جوان تازهداماد داستان ما، در میان هیاهوی بیرحمانه خائنان به وطن، بر زمین افتاد و خونش خیابان را رنگین کرد، اما آنها به همین هم بسنده نکردند و بدن نیمهجانش را به سمت کوچهای نزدیک پارک میدان نبوت کشاندند.
پوتینهای محمد روی زمین کشیده میشد و رد خون مثل خطی سرخ، مسیر مظلومیتش را نشان میداد، همرزمانش می گویند گویا تصمیم داشتند سرش را جدا کنند که به هر زحمتی بود، خود را رساندند بر سر پیکرش و مانع ادامه جنایت شدند.
محمد هنوز زنده بود و هنوز نفس میکشید، هنوز امیدی کمرنگ در چشمانش موج میزد.
در همان حوالی، ابراهیم حجازیفرد و یاسر صراحیزاده دو کارشناس فوریتهای پزشکی استان قم، برای مأموریتی به منطقه نیروگاه اعزام شده بودند که مردم با دیدن خودروی اورژانس، آن را متوقف کردند و پیکر خونین محمد را داخل آمبولانس گذاشتند.
فضای داخل خودروی اورژانس پر از بوی خون شد و صدای نفسهای بریدهبریده جوانی که هنوز میخواست زنده بماند به گوش می رسید.
این دو کارشناس به خبرنگار مهر گفتند: خون زیادی از محمد رفته بود اما هوشیار بود و داخل خودرو با ما حرف میزد و تقاضای آب داشت و میگفت تشنهام، اما متأسفانه آبی نداشتیم که به او بدهیم و با شتاب به سمت بیمارستان شهدا، نزدیکترین مرکز درمانی منطقه حرکت کردیم.
کادر درمان بلافاصله دستبهکار شد، اما انگار تقدیر تصمیم خود را گرفته بود و محمد باید میرفت و آن هم با لبانی تشنه، همانند اربابش حسین(ع).
پس از انتقال پیکر شهید، کارشناسان اورژانس مشغول تمیز کردن داخل خودرو شدند، خونهای ریختهشده محمد را پاک میکردند که ناگهان در سینی زیر برانکارد، نگاهشان به حلقهای افتاد، حلقه ازدواج شهید قاسمی، همان نشانه کوچک از زندگی تازهای که هنوز شروع نشده به پایان رسیده بود.

در دیدار اهالی رسانه قم با خانواده این شهید، این حلقه ازدواج پس از دو هفته توسط همان دو کارشناس اورژنس که لحظات پایانی زندگی محمد در کنارش بودند به همسرش بازگردانده شد.
همسر شهید از دیدن این حلقه اشک از چشمانش جاری شد و بر آن بوسه می زد و می گفت منتظرش بودم.
پدر شهید علی قاسمی هماپور، از خادمان بازنشسته آستان مقدس حضرت فاطمه معصومه(س) وقتی خبر پیدا شدن حلقه را شنید، انگار باز دیگر بخشی از وجودش فرو ریخت، او سالها در حریم بانوی کرامت خدمت کرده بود و حالا پسرش، در راه امنیت مردم به شهادت رسیده بود، داغی که نه زمان آن را التیام میدهد و نه واژهها توان توصیفش را دارند.
داستان محمد، داستان یک شخص نیست، داستان نسلی است که بیهیاهو زمین می خورد تا وطن بایستد، روایت جوانی است که میان آشوب و آتش انتخاب کرد بماند، بایستد و جانش را بدهد تا چراغ آرامش شهر خاموش نشود.
شهید محمد قاسمی هماپور هم، همانند هزاران شهید دیگر این مرز و بوم رفت اما رد خونش بر سنگفرش شهر، شهادت میدهد که امنیت ارزان به دست نمیآید و هر پرچمی که برافراشته میماند، پشتش قامت جوانانی است که هیچوقت فرصت پیر شدن پیدا نکردند.


نظر شما